15/7/91
15/7/91
دیروزظهر خونه عمو ریاحینی دعوت بودیم .عمو منصور هم با هانیه و خاله اونجا بودن .اونجا دوتا دختر کوچولوی نازبه اسمهای هانیه و فاطمه دوستای تو بودن. من قبلش به ماماناشون گفته بودم که تو هم گاز میگیری و هم بچه هارو میزنی ولی انگار خیلی جدی نگرفته بودن و تو یه چشمه بهشون نشون دادی .بعد از زدن جفتشون موقع ناهاربازوی فاطمه رو جلوی چشم همه به طرز ناجوانمردانه گاز گرفتی و باعث ناراحتی مامان و بابا شدی.شب که اومدیم خونه انگار یه کوه کنده بودم و خیلی خسته بودم از بس که دنبال شما بودم تا مبادا غفلت کنم و دوباره ....فقط از خدا میخوام که این عادتهای زشت خیلی زود از سرت بیفته و مثل بچه های دیگه بتونی مسالمت آمیز باهاشون بازی کنی .این مشکل فقط تو مهمونی ها نیست حتی تو پارک هم همش باید مراقبت باشم تا دست از پا خطا نکنی .مامان جان من خیلی با این کارات اذیت میشم از بس که باید عذر خواهی کنم و از اونا دلجویی. شب که اومدیم خونه ازشدت شیطونی خیلی زود خوابیدی تا بتونی صبح سرحال دوباره مشغول شیطونی بشی


15/7/91
